|
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا؟
+ نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت
11:52 |
+ نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت
11:36 |
درشبانه ترین عمق مردمکانم هست سیارکی که تنها میچرخد در مدار چشمان تو.. و به یک لبخند میگیرد درخشانترین نور کهکشان عشق را. دریاب دلک دلتنگ سیارک را. هزاران ستاره شاید به چشم تو آیند.. اما میمیرد و خاموش می شود هر ستاره روزی ... و سیارک تنها به فروچکش نور لبخندی زندهاست برای ترانه آبی
+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
12:38 |
پرنده ی دلم هوای پریدن سوی ترا دارد
خدایا سپاس که فرصت عاشق ماندن دادهای دلم خیلی برات تنگه می دونی؟
امروز پنجره ی دلت از کدام سمت باز میشود؟
+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
12:26 |
خداوند را دوست میدارم اما نه از برای خودم از برای آنکه نام ترا به قلب من هدیه کرد ترانه آبی من....!
+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
12:16 |
+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
12:0 |
+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
10:38 |
گرچه این روزا خیلی دور برم شلوغه اما خیلی تنهام چون تو نیستی + نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
10:31 |
راستی پاییز فصل عاشق هاست نکنه لحظه هاش رو از دست بدیم + نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
10:28 |
زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن! پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي... بدون كه خدا مي خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه
+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
10:10 |
مینویسم ((دی دا ر )) که اگر بی من ....ودلتنگ منی .....یک به یک فاصله ها را بردار.! + نوشته شده توسط باران در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
9:50 |
آنچنان که
بی مهابا و یکباره بر قلب من چیره گشتی بر همان نیز خواهی بود آری تنها تو ٬ ترانه آبی. همیشه واسه من همونی هستی که بودی + نوشته شده توسط باران در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت
13:47 |
+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت
9:31 |
شبی که ستاره ها همه سنجاق
شدهاند بر آسمان ترانه آبی من ...میخوانم تو را به آهنگ باران : چونان برگ خشکی که بازو در بازو ی نسیم می رقصد آرام .... میمیرند همه ی واژه ها : و تو هستی وتکرار نامت. براستی ترا چه بنامم در شعرم ؟۱... که جز ترانه آبی برازنده نیست غزلواره عاشقانه تر از عشقی برای تو. در کالبد تمام شعرهایم جاری شده ای هر چند که شاید نام من بر لبانت مرده باشد اما...اینک بی دل و دستار می شوم باز و نمی دانم در آن شلوغی های دور و برت گاه سراغ از من میگیری؟!... تو مرا از خویش ربوده ای ..... پس شک مکن که پای دلم نمی لغزد... که تو حتی پای رفتن از دیار نامت را از من گرفته ای! تقدیم به ترانه آبی زندگیم که این روزا سرش خیلی شلوغه!
+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
13:19 |
داغ روزهای بی باران
بی تاب پاییز بود صبر این ابرها...این روزها انگار لبریز بود. دوباره از راه رسیده ای! رنگارنگ عاشق بارانی... خوش به حال آنها که زیر جشن برگها مجال آن دارند ...که چشم در چشم کسی باشند اری رسیدنت مبارک ....شاد باش به همه ی وارثان اب و خرد و روشنی به ابرها.... به قطره های باران... به برگ ها.... به خاک ..به خاک که به وصال معشوقه اش خواهد رسید یک وصل تا ابد تا یکی شدن.............
+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
12:58 |
پشت پلک های بسته اش:
هزاران آرزوی نگاه...... در پس خاموشی لبانش : هزاران آرزوی فریاد.... توچه دانی؟!!.. چونان برگ خشکی است تنها به یک نور لبخندت.... جان میگیرد و تازه میشود: امشب که به خواب ناز می روی باز شک مکن! که صبح خورشید دلت باید از مشرق مهربانی طلوع کند! این شعر را تقدیم می کنم به دو همکلاسی مغرورم + نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت
12:28 |
هرگز شاعر خوبی نخواهم شد.....
دیشب ترانه ای ساختم به رنگ آبی شبیه تو و لبخند هایی که روزهایی نه چندان دور ....... اما انگار برای تو خیلی دور ٬ دلنشین٬ به چشمانم هدیه می کردی ٬ وامروز....... این جاطره نه چندان دور ٬ برایم فقط شده یک خاطره٬ تبخندت هست اما با دیگران ..... نبوده ام ٬نیستم٬نخواهم بود٬ در خاطر و اندیشه و یادت٬ اما نمی دانم ٬ چرا لرزش دستانم زیر سیاهی قلم هم مخفی نمی ماند. باران
+ نوشته شده توسط باران در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت
12:27 |
تا بحال اسم قشنگت را
روی یک قاب شکسته دیده ای؟.... بگذار تکه های دل باران را کنار همدیگر می بینی!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
19:37 |
تا بحال اسم قشنگت را
روی یک قاب شکسته دیده ای؟.... بگذار تکه های دل باران را کنار همدیگر می بینی!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
19:37 |
چه می شد اگر از کمان
چشمانت آن نگاههای سرد را به سمت من نشانه نمی رفتی.؟ + نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
19:29 |
((کبوتر))
کاش در این قفس بسته ی تنگ گل آزادی من می خندید آن کبوتر که لب بام نشسته است کاش احساس مرا می فهمید (( از آقای محمد رضا شفیعیان)) + نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
19:24 |
تو مهر من اما نه ماه
زهره نگاهم نه یک سال نه یک ماه نه یک روز هر لحظه هزار هزار بار در مدار چشمانت می چرخد. (باران)
برگ وقتی با گرمای تن زغالهای رو سیاه زمستان سپید را از خاطر میبرم دل به بهار میسپارم تا شاید دستهایی دستهایی و فقط دستهایی به لطافت برگهای سبز انگور از تن افسرده ی مترسک ها برخیزد! من از پنجره هایی که رو به آسمان باز می شوند..... چیزی نمی دانم یا حتی از زمزمه هایی که باد هم از آنها خبر ندارد من تنها شیرینی انگورهای تابستان را چشیده ام ... (از خانم سورانی) + نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت
12:37 |
جام
افتاد و شکست جام از دست تو انتهایش را بنگر انتهایش باران بود . نه........... پا مگذار به اینجا گرچه شکستیم اما......... من زخم زدن نمی دانم + نوشته شده توسط باران در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت
9:37 |
سراب
در کویر قلبم تنها بارش تکرار نام نمناک تو امید لبان عطشان باران است. نیست در این برهوت شبنم و تنها خیال توست که می بارد و نشسته ایم به انتظار من واشک ها چشم به امتداد یاد تو.......... + نوشته شده توسط باران در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت
23:18 |
آسمان ابریست
وستاره ها دورند اینجا .... بی تو صبر ه صبر هم تمام شده . فردای فردا اگر نیایی چه؟ اگر نخواهی بیایی چه؟ خاطراتت آنسوی مردمکانم باز خیس اشک شد اگر نیایی.... نه دعا می کنم که بیایی + نوشته شده توسط باران در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت
15:49 |
|
|